به نام خدای بینوایان

حکایتی دگر

مردی و مردانگی

(((((((((((((((((()))))))))))))))))))))))))))))))))

مردی و مردانگی افسانه شد

دامن از بهر ما مردها دوخته شد

او به زن دادند که شوید مثل رخت

او به تن کرد و لباس خانه شد

مردی را روی سبیل فرض می کنیم

پس از این پس گربه هم مردانه شد

کو تعصب ابروان مردها کج گشته است

مردی و مردانگی زندان درون خانه شد

شلوار و پیراهن مردانه را زن کرده تن

گن برای زن مایو آن جبه مردانه شد

دست مردانه بده همراه مردان مرد و رفت

جای او گویند به ناموسم قسم وارونه شد

یک نگاه بر قامت مردانگی بنما ببین

آخرش میفهمی که مجنون ز چه دیوانه شد

دید که آرایش نموده لیلی از بهر خرید

باعثش مانتو کوتاه ورژلب  و رژگونه شد

سایه مردانگی از روی زنها رخت بست

حرفی از جنس مخالف قصه پند دانه شد

جای خانم مردها لفظ زبان بود خواهرم

آن یکی مرد شرف سوخت و دگر پروانه شد

مدل موهای مردان چون یوزارسیف گشته است

مدل مصری زنانه رنگ و مش مردانه شد

با قلم کش میشود امروز هزار جوراب ساخت

آن جوراب دخترانه نامی از ویرانه شد

مردهای با تعصب با لبی لبخند زنان

مردی راتعطیل باید چون حرم شاهانه شد

کار بیرون با زن هست و کار خانه با سبیل

کار مردان جارو کردن با دلی عصرانه شد

هر زنی آن رنگ مویش رنگ خرما میزند

حال بگو مردانگی افسانه یا  بیگانه شد

در مساجد پیرمرد ها خود نمایی میکنند

کار مردان قلب آن زهرا فقط غمخانه شد

حال بگو با هم صدایی و بلند و آن رسا

مردی و مردانگی با خنده ای افسانه شد

قاسم رنجبر